محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2129

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به عيبگويى وليد آمده بودند و با سعيد باز گشتند . سعيد بن عاص در كوفه به منبر رفت و حمد خدا كرد و ثناى او بر زبان آورد و گفت : « به خدا مرا سوى شما فرستادند و خوش نداشتم اما چاره نيافتم « كه دستور دادند امارت كنم ، بدانيد كه چشم و بينى فتنه نمودار شده ، « به خدا چنان به صورت فتنه بزنم كه نابودش كنم يا مرا خسته كند ، اكنون « بيناى كار خويشتنم » آنگاه فرود آمد و از وضع اهل كوفه پرسش كرد و به ترتيب كار آنها پرداخت و آنچه را دانسته بود براى عثمان نوشت كه كار مردم كوفه آشفته و مردم معتبر و خاندانها و اهل سابقه زبون شده‌اند و دنباله روان و بدويان نو آمده ، بر ولايت تسلط يافته‌اند و هيچكس از مردم معتبر و سخت كوش ساكن آنجا مورد نظر نيست . عثمان به دو نوشت : « اما بعد ، اهل سابقه و تقدم را كه خدا آن ولايت را بدستشان « گشوده حرمت بدار و كسانى كه به سبب آنها در آنجا ساكن شده‌اند « تابعشان باشند مگر آنكه از حق بازمانده باشند و قيام به حق را رها كرده « باشند و دنباله روان به حق قيام كرده باشند ، منزلت هر كس را « محفوظ بدار و حق همه را بده كه با معرفت كسان عدالت مىتوان « كرد » پس سعيد سران مردم را از جنگاوران قادسيه و ايام پيشين پيش خواند و گفت : « شما سران كسانى هستيد كه از پس شمايند و سر از پيكر خبر مىدهد حاجت محتاجان و محنت صاحبان محنت را به من بگوييد . » و تا آنجا كه ميشد از تبعه و دنباله روان به آنها پيوست و قاريان و محترمان را خاص صحبت خويش كرد . گويى كوفه خشكزارى بود كه آتش در آن افتاده باشد : و اين گروهها به هم